خورشید گیسوان طلائیش را می گشایدوآسمان نیز چشمان آبیش را می نمایاند
سرانجام شب آنها را به کام خود میکشدوزیبای ستارگانش رانصیب ما میکند،
آنگاه روزی دگر کهنه می شود وماباکوله باری ازحادثات به امید فردای روشنتر
قدم به سرای روء یا می گذاریم بی آنکه بدانیم هرلحظه ازگذشت زمان دورتر
می شویم وبه آینده نزدیکتر. زندگی اینچنین تسلیم خودخواهی زمان است که
سریع می تازد ومی رود وخوشبختی مارا کوتاه می کند.
جوانی این رقیب سرسخت، اوساده لوحانه جان می بازد وپیری به جای اوقدم
میگذارد.ای کاش می شد لحظه ای ترمز زمان راکشیدوخاطرات زیبارا زنده نگهداشت.
اما این قانون خلل ناپذیر طبیعت است:
خاطرات تنها در روء یاها جاودانه اند . . .

